آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده
زيلو از كنفو سيوس پرسيد : اجازه ميدهيد نظر شما را در باره ي مرگ بپرسم؟
كنفوسيوس پا سخ داد:البته اما تو كه هنوز زندگي را نفهميده اي. چرا مي خواهي
در باره ي مرگ بداني؟ فكر اين موضوع را بگذار براي وقتي كه زند گي تمام شد.
یک بار به مترسکی گفتم : " لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده ای ."
گفت :" لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است ، من از آن خسته نمی شوم."
دَمی اندیشیدم و گفتم :" درست است ؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام."
گفت :" فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده این لذت را می شناسند."
آنگاه من از پیش او رفتم ، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من .
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه
می سازند.
پیامبر و دیوانه
جبران خلیل جبران
یک جوان یونانی به مادرش شکایت می کرد که چون شمشیرش کوتاه است نمی تواند با دشمن بجنگد . مادر او در جواب گفت : خیلی خوب اگر شمشیرت کوتاه است یک ق دم جلوتر برو
بازجو : بگو
متهم:چه چیز را بگویم ؟
( کشیده ای به گوش متهم حواله می شود )
بازجو:من نمی دونم .
متهم : پس من چه چیز را بگویم ؟
( برخورد سریع و برق آسای نوک تیز کفش بازجو به لای پای متهم . عرق او را در می آورد )
بازجو: هرچه را که ما نمی دونیم تو باید بگی .
آدم فقیری تصمیم گرفت یک خانه
کوچک بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصیم گرفت
یک اتومبیل بخرد. پولش را نداشت، منصرف
شد. تصمیم گرفت یک مسافرت برود. پولش را
نداشت، منصرف شد... تصمیم گرفت به سر و وضعش
برسد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت خوب باشد. دیگر عادتش شده بود. دست در جیب
خالی اش کرد و منصرف شد
رابرت داینس زو" قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود.در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی بسوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت. قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: ساده لوح خبر جالبی برات دارم! آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده.اون به تو کلک زده دوست من! رابرت با خوشحالی جواب داد: "خدا رو شکر! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه!
در يک دهکده در آفريقا، رود کم عمقی وجود داشت ...
با این وجود که عمق رودخانه کم بود ولی شدت آب آن بسيار زياد بود
و مردم برای عبور از آن مجبور بودند سنگ سنگينی را با خود تا آن طرف رود حمل کنند تا جريان آب آنها را با خود نبرد...
حالا تو فکر کن که اين سنگ، سنگِ زندگی توست
و اگرچه سنگين است ...
ولي براي اينکه آب تو را با خودش نبرد بايد حملش کني