ای وای چراغ دارد سبز میشود.خدایا خواهرم!خدایا بی بی
به بی خوابترین کودک شهرم.
پشت چراغ قرمز نوسان سریع قلب کودک غم انگیز ترین سمفونی زندگی است.
آی شکلات،شکلات دارم.آهای آقا!از من شکلات میخرید؟همین چند تا مانده.از من خرید کنید، شاید بتوانم برای چشمهای بیمار بی بی کاری بکنم.راستی آقا!شما روزها به چه چیزی نگاه میکنید که چشمهایتان اینقدر براق است؟نرخ زندگی در محله ی شما چقدر است؟بی بی میگوید ما نرخ زندگی را به بهای سگ دوهای ابدیمان میپردازیم.اما مهم نیست،ما از سگها خوشبخت تریم،آخر شبها بی بی برای ما قصه ی مرغ تخم طلا را میگوید تا خوابمان ببرد.من اما رنگ طلایی را دوست ندارم،من فقط رنگ گونه های گُل انداخته ی خواهرم را دوست دارم.ای وای خواهرم!خانوم!از من شکلات بخرید،قول داده ام روسری گُل داری را که دیده است برایش بخرم،شاید صورت رنگ پریده اش باز شود.چقدر چراغ قرمز خوب است!آدم میتواند رفتار بچه های شیک پوش شهر را داخل ماشین نگاه کند.میتوانم یاد بگیرم که چگونه میشود بطری کوکا را مؤدب تا به انتها سر کشید.از من خرید کنید،دیگر توانی برای فریاد زدن ندارم.ببینم خانوم،شما از کجا انرژی می آورید؟دوستی دارم که چندین چهار راه بالا تر کار میکند.او میگوید در یکی از ماشینها دخترانی را دیده است که از کلاس انرژی درمانی خود تعریف میکرده اند.او میگوید آنها گاه و بیگاه چاکراههای خود را باز میکنند .او میخواست بداند چاکراه چیست.من تا به حال چاکراه از نزدیک ندیده ام اما میدانم با پول همه چیز را میشود باز کرد چه رسد به چاکراه چند دختر جوان دم بخت را.چقدر چاکراه بسته خوب است،کاش کسی میتوانست چاکراه معده ی من را ببندد آنوقت دیگر گرسنه ام نمیشد.آخر اگر گرسنه ام نشود راحت تر میتوانم دنبال ماشین شما بدوم.امسال میخواهم به مدرسه بروم،شاید آنجا کسی به من بگوید چرا خانه ی عدالت بالای شهر است.
ای وای چراغ دارد سبز میشود.خدایا خواهرم!خدایا بی بی