شايد به رسم عادت پروانگي مان باز
نه
عابري.نه سايه اي
طبيعت
جاندار در زير بغض شهر جان ميدهد!!
من به
دنبال ردپايي از
تو..
تو : اسمان
تو: زمين
تو:هوا
من سراپا
تو
ثانيه هايم از ان تو .
سوار بر عقربه های زمان
ایستاده ام, پشت پنجره.
زمان میگذرد از من
و تو,تنها
پیاده به راه.
واژکانم تو را انتظار میکشد.
واژگانم بی قرار!
راست است این سخنان:
من چنان اینه وار
در نظرگاه تو استادم پاک
که چو رفتی از بزم
چیزی از ماحصل عشق تو بر جای نماند
در خیال و نظرم
غیر اندوهی بر دل. غیر نامی به زبان
جز خطوط گم و ناپیدایی در رسوب غم روزان و شبان..
لیک ازین فاجعه ناباور
با غریوی که
ز دیدار به ناهنگامت
ریخت در خلوت و خاموشی دهلیز فراموشی من
در دل اینه
باز
سایه میگیرد رنگ
در اتاق تاریک
شبحی مکشد از پنجره سر
در اجاق خاموش
شعله ای میجهد از خاکستر
من درین بستر بی خوابی راز
نقش رویای رخسار تو را می جویم باز
با همه چشم تو را میخوانم
با همه شوق تو را میخوانم
زیر لب باز تو را میخوانم
دایم اهسته به نام
ای مسیحا! اینک!
مرده ای در دل تابوت تکان میخورد ارام ارام...
من نه ان ژوکوند فلورانسی اما دگر حوصله لوور را ندارم!!
به مانند او سیرم از گفتگو با گذشته ..
حکمت از زبان ژوکوند میگوید :
"چه خوش است موزه را گشتن
و
بد است موزه ای گشتن"
____________
بیا از زمان بگذریم.
نمی خواهم زمان ما را اسیر کند.
نمی خواهم زمان ما را قاب بگیرد در یک عکس یادگاری
بیا از زمان بگذریم.
ژوکوند سال هاست که لبخند بر لبان دارد
او زندانی زمان است.
زندانی دیروز..
بیا امروز را تجربه کنیم و هرگز اجازه ندهیم زمان ما را در یک خاطره زندانی کند.
نه هرگز.
انوقت خواهیم پوسید در قاب یک خاطره.
خاک خواهیم گرفت..
و زمان عبور خواهد کرد از ما
از من
از تو
و این اغاز سلطنت زمان است بر ما..
و امروز خواهد گذشت از ما
از من
از تو
نه هرگز..
بیا از کنار زمان بگذریم.
و امروز را زندگی کنیم.
گاه زیباست از دریچه امروز دیروز را به تماشا بنشینیم.گاه ضرورت است.
خوب است به تماشای دیروز نشستن گاهی..
اما اما غرق در دیروز گشتن هرگز
هرگز هرگز...
نه هرگز..
توان بد نیست اگر ....
بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم
در بحبوحه خنده هم به غم فکر کنيم
بد نيست اگرخانه ما سيماني است
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنيم
هر وقت زيادمان، دلي ميشکند
بد نيست که يک لحظه به کم فکر کنيم
من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب
بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه
گلهاي نيلوفر صدا کردم .
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي که در تنهايي ام رويد با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را به روي اشکي از جنس غروب
ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم
نمي دانم چرا رفتي ؟
نمي دانم چرا شايد خطا کردم
و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي
نمي دانم کجا و تاکي و براي چه
ولي بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو هزاران بار
در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنکه مي دانم تو هرگز نام مرا با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد !!!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کنار انتظاري که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل
ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر
نمي دانم چرا ؟
شايد به رسم عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم . . .
تقدیم به کسانی که هنوز به عشق ایمان دارند ، نه آنانی که دل را به تلاطم دریا می سپارند و فریاد شادی از درون می کشند.