يك دفعه درست وسط چهار راه مي ايستي
شهریار:
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چها میبینی
تو هم ای بادیه پیمایه محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی منو یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آیینه بخت غبار آگینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای بادخزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
چپق خاطره را روشن کرد و چنین گفت پدر:
بوی جوی و علف و خوشه گندمزاران لذتی بی پایان دارد در من
کوله بار سفرم را باید بربندم،
سفری در پیش است
سفری تا دل ده
سفری تا به فراسوی افق های خیال.
زاد راه سفرم دانی چیست؟
شروه و عشق و پریشانی و یک جرعه نسیم.
باید ای دوست دلی وام کنم
دلی از طایفه منقرض اجدادم.
عاطفه رخت سفر بسته ز شهر دل من.
دل شهری شده ام را روزی می فروشم ارزان
چه کسی می خرد آن را؟ ..... چه کسی؟!
می فروشم ارزان
به کلامی از مهر
به دو پاپاسی عشق!...
میتوان در ماورای یک نگاه
عشق را بی دغدغه احساس کرد
می توان این عشق را چون رشته محکم پر پیچ وتاب یاس کرد
می توان در اسمان زندگی چشمها را بر افقها باز کرد
می توان در بی کران یک نگاه فصل سبز عشق را اغاز کرد
دخترک میخندد،
صبر کنین بِرَم چوب زیرِ بغلمُ بیارم!
گُلهای روزُ نورِ آفتاب
که بر طاقِ درختانِ جوان میتابَد!
هلهلهی پرندهگانُ بادِ شُمال!
دخترک میخندد،
صبر کنین بِرَم چوب زیرِ بغلمُ بیارم!
آسمانی از ابریشمُ رؤیا در دِل مدفون میشود!
بچّهها با لباسهای سفیدشان میآیند
خوی کرده میدوندُ
بازی میکنندُ
فریاد میزنند:
بدو! بدو! بدو...
دخترک میخندد،
صبر کنین بِرَم چوب زیرِ بغلمُ بیارم!
چشمانش درخشانُ پاهایش درهمپیچیده وُ لَمسند!
شانهاَش درد میکند!
نفسزنان میآیدُ بر درختِ گَز تکیه میزند!
مینشیند،
میخندد،
میگریدُ... باز میخندد!
صبر کنین بِرَم چوب زیرِ بغلمُ بیارم!
ولی پرندهگانُ بچّهها منتظر نمیمانند!
بهار خطا کرده است!
شادیُ عید ازآنِ کسیست
که میدودُ میجَهَد!
دخترک میخندد،
صبر کنین بِرَم چوب زیرِ بغلمُ بیارم...
« ساده است نوازشِ سگي ولگرد
شاهدِ آن بودن كه
چگونه زيرِ غلتكي ميرود
و گفتن كه «سگِ من نبود»
ساده است ستايشِ گُلي
چيدنش
و از ياد بردن كه گل دان را آب بايد داد.
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش
ساده است لغزشهاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حسابِ ايشان
و گفتن كه من اين چنينم. »
آقا اجازه؟
یک تکه از دریا برایم میفرستی؟
اینجا کویر است.
از باغ آنجا
برگ سبزی مرحمت کن
این دور و بر خیلی فقیر است.
باران
گذارش این طرفها کم می افتد
باید هلش داد.
امروز- لطفا یادتان باشد
که فردا دیر دیر است.
آقا اجازه؟
یک شال گردن می فرستی؟
هر چارفصل من زمستان است آقا.
این استوایی را که می گویند
آیا می شود پیرهنش کرد؟
اینجا درختی می شناسم من
که عریان است آقا.
آقا اجازه؟
می شود از پشت کرسی
از زیر آن عینک- که خیلی هم قشنگ است
احوال این گنجشکها را هم بپرسی؟
آقا اجازه؟
ما سردمان است.
با حرفهای تازه
امشب گرممان کن.
از مجموعه شعر «دارم به ساعت مچیام فکر میکنم» سروده سید علی میرافضلی که نشر نزدیک تازگی منتشر کرده است.
پنگوئن ها پا برهنه مي ميرند
اين يك تراژدي درد نا ك است وقتي مجبوري تصور كني
، تمام داراييت از يك نفر
فقط يك نيمكت تو پارك ميشود ،،،
اصلا فكركن كسي نديده
انجا لاي شب بو ها
بين برگ ها
پشت ديوار هاي اجري تكيه به در بده
و فقط !!!
به با د گوش كن
دارد دلت برايش تنگ مي شود !؟!؟!
مادر صدا ميزند "اهاي لندهور رخت خوابت رو جمع كن"
عجله داري.
دير شده ُ
برميگردي.
با كفش!!!
مي ترسي دوباره بر ميگردي
وكفش!!!
رختخواب...
كمد ديواري...
سماور دارد قل قل ميكند
دلت يك ليوان چاي گرم مي خواهد
اما دير شده
تمام راه را تا چهار راه مي دوي
"الاغ جلوت رو نگاه كن"
برمي گردي نگاهش مي كني
ميانسال است لبخند مي زني
سر تكان مي دهي
دير شده
يك دفعه درست وسط چهار راه مي ايستي
نه...
واي چقدر احمقم
گفت بود" ديگه نمي خوام ببينمت"
نگاه ميكنم
كفش !!!
اه يادم رفت پا كنم
کفش هایم کو
چه کسی بود صدا زد سهراب
میخواهم امشب برم
نه باید امشب بروم
بعد میری که بخوابی درست همون موقع تلفنت زنگ میزنه اما تو لبخند میزنی و به خودت میگی
بی جاره من دوستت ...
بی خیال/ شاید فقط یک آرزو انهم بماند