ما دو، دستادست
همه جا را خانه خویش می انگاریم
زیر درخت مهربان، زیر آسمان سیاه
زیر تمامی بام ها کنار آتش
در کوچه تهی در زل آفتاب
در چشمان مبهم جمعیت
کنار فرزانگان و دیوانگان
میان کودکان و کلان سالان.
عشق را نکته پوشیده ای نیست
ما اشکاری مطلقیم
عاشقان خود را در خانه ما می انگارند. 
                                                                          شاعر: پل الوار 
                                                                         مترجم: احمد شاملو
 

آخرین جرعه این جام

همه می پرسند:
چست در زمزمه مبهم آب؟
چست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی در آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
***
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات ومبهود به آن مینگری!؟

نه به ابر،
نه به آب،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم.

من، مناجات درختان را، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندمزار
گردش رنگ و طراوات را در گونه گل
همه را می شنوم
                        می بینم
من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان این را، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من، تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند.
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر،
تو ببند!
***
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را، تو بگیر
قصه ابر هوا
را، تو بخوان
تو بمان با من، تنها تو بمان

در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

 

این کار را خواهم کرد...         ... I will

رهسپار جزیره ای هستم
که خورشیدش هموراه می درخشد

و ماه همیشه بر دریا میتابد

لحظه رفتن جا میگذارم
آن زنجیرهائی را که آزادیم را از من گرفته اند

دیگز زمان رهائی فرا رسیده

***

در کنار رودی در کوهستان
خانه ای از سنگ می سازم

با چوب کاج، سرو و صنوبر تکمیلش میکنم

بعد هم باغی،
و مزرعه ای از ذرت

دستهایم را در زمین پر برکت فرو میبرم

***

می خواهم بار دیگر با طبیعت یکی شوم
می خواهم دوباره جزئی از طبیعت شوم
و این کار را خواهم کرد...

و آن وقت به کودکانم درس عشق خواهم آموخت
چون پدرهای دیگر

 


I'm going to an island
Where the sun will always shine

Where the moon is always riding on the sea

When I go I'll leave behind
These chains that hold me down

The time has come to set my spirit free

***

There beside a mountain stream
I'll bulid a house of stone

Work the wood of cedar, pain fir

Then I'll make a garden
And I'll plant a field of corn

Perss my hand deep into Mother Earth

***

Just to apart of Nature once again
I want to be a part of Nature once again
And I will...

And then I'll teach my children love
Like every father should

راه شب

شب مظهر آرامش نیست
شب سمبل تاریکی هم نیست
شب هنگام کشتن هم نیست
شب محرم راز است و من اسیر شبم.
شب هنگام فرو رفتن در افکار نیمه تمام است
شب اسیر خاطره هاست
شب از برای دل است.
شب.........................

****************

وشب با همه تاریکی ها زیباست...
وقتی که تو در کنار منی...                     

من شب رو دوست دارم بخاطر سکوتش
و این که میشه یه گوشه اش گم شد ...   

اعترافی طولانیست شب..اعترافی طولانیست
فریادی برای رهاییست شب..فریادی برای رهاییست
شب فریادی طولانیست.(شاملو)             

شب...
رنگ بخت من...
رنگ دل آدمای دور و برم...
رنگ آرزوهایی که یه روز آبی بودن...
همدم تنهاییام...                                   

تو را من چشم بر راهم شباهنگام
باز هم شبی دیگر اما متفاوت شبی طولانی در سالی به بلندای غم های بی پایان زندگی و تولدی شوم......
یلدا ..........
آسمان می بارد برای بدرقه شب طولانی و به انتظار فردایی دگر .......  

فروغ فرخزاد


 من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم

زیر باران باید رفت باید خواند باید عاشق شد باید ...


صدای باران که آمد
به خیابان پناه بردم!

بی تو و تنهاتر از همیشه...

وتنها با تصوری مبهم و معصوم از

حضور مهربان تو گام برمی داشتم

دستانت را گرفتم

با تو حرف زدم

برایت شعر خواندم

قصه و شعر...

ما می خواندیم

می خندیدیم ...می رقصیدیم

و زیر قطرات اشک فرشتگان آسمان

خود را شست و شو می دادیم

آه که چقدر پاک شده بودیم!

درآن هنگامه ی رؤیایی که

نوازش می کرد آفتاب گونه های ما را 

در آن لحظه ی اوج لبخند؛

لحظه ای که پرتو خورشید

 با هفت رنگ رنگین کمان در هم آمیختند؛

ناگهان لبخند بر لبهایم محو شد!

تو را آنجا نمی دیدم

و تو دیگر چیزی نبودی

جز ذرات بیرنگ هوا!

و من حس می کردم

نبود حجم دستهای گرم تو را

درون دستهای خالیم
به خاطر ندارم درآن لحظه

دستهایم تو را فریاد می کردند یا قدم هایم...؟!

*******************************

بارون...
لطیف مثل نگات
صمیمی مثل دستات
زود گذر مثل لبخندت
کاش تو هم مثل بارون به من می باریدی   



بیمار

یک رویا بود ؟
رویایی کوتاه در میان خوابهای تب آلود بیمار.
شاید هم یک هذیان بود؟
هر چه بود برای بیمار زیبا و دلچسب می نمود؟
آنقدر که بیماریش را پذیزفته بود؟
پذیزفته بود تا در میان رویاهای گرو تب آلود؟ آرزوهایش را معنا کند؟
هر چه بود؟ او را دلتنگ می کرد.
آنقدر دلتنگ که بیمار ماند...
و از بیماریش لذت برد.

آغاز راه با   حضرت عشق مولانا

               بشنو از نی چون حکایت میکند                 از جدائی ها شکایت میکند 
               از نیستان چون مرا ببریده اند                     از نفیرم مرد و زن نالیده اند
               سینه خواهم شرحه شرحه از فراق          تا بگویم شرح درد اشتباق
               هر کسی کو دور ماند از اصل خویش         بازجوید روزگار وصل خویش
               من به هر جمعیتی نالان شدم                 جفت بدحالان و خوش حالان شدم
               هرکس از ظن خود شد یار من                    از درون من نجست اسرار من
               سر من از ناله من دور نیست                     لیک چشم و گوش را آن نور نیست
               تن زجان و جان زتن مستور نیست              لیک کس را دید جان دستور نیست
               آتش است این بانگ نای و نیست باد           هر که این آتش ندارد نیست باد
               آتش عشق است کاندر نی فتاد                 جوشش عشق است کاندر می فتاد
               نی ، حریف هر که از یاری برید                    پرده هایش پرده های ما درید
               همچو نی زهری و تریاقی که دید؟             همچو نی دمساز و مشتاقی که دیند؟
               نی ، حدیث راه پر خون میکند                     قصه های عشق مجنون میکند
               محرم این هوش جز بیهوش نیست             مر زبان را مشتری جز گوش نیست
               در غم ما روزها بیگاه شد                           روزها با سوزها همراه شد
               روزها گر رفت ، گو رو باک نیست                  تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
               هر که جز ماهی ، ز آبش سیر شد             هر که بی روزی است ، روزش دیر شد
               در نیابد حال پخته هیچ خام                         پس ، سخن کوتاه باید ، والسلام

کاش اینجا بودی - Wish you where here

خوب ، پس می اندیشی که می توانی بازگویی
بهشت را از جهنم،
آسمانهای آبی رااز درد،
می توانی باز گویی، کشتزاری سبز را از ریلی فولادی ؟
لبخندی را از نقاب ؟
می اندیشی که می توانی؟


و آیا تو را واداشتند
که قهرمانانت را با اشباح تاخت بزنی ؟
خاکستر داغ را با درختان؟
هوای داغ را با نسیم خنک؟
آسایش سرد را با تغییر ؟
و آیا عوض کردی ، نقشی فرعی را در جنگ با رهبری در قفس؟


چقدر دلم می خواست که اینجا بودی ، چقدر دلم می خواست.
ما تنها دو روح گمشده ایم که سالی پس از سال ، در تنگ ماهی شنا می کنیم .
بر همان زمین قدیم، می دویم. و چه می یابیم؟ همان ترسهای قدیمی را.
کاش اینجا بودی