پدر رو به پسرش میکند و میخندد / پسر رو به پدرش میکند و نمیخندد
یکی از اشعار عرفانی شیخ دو عالم
؛ عبید زاکانی
با
اندکی سانسور :
،؛،
طبیعت غیر طبیعی یا همان نمک در
نمکدان شوری ندارد ... !!!
باور کرده بودیم
نیش عقرب ، نه از ره کین است
اقتضـــای طبیعـتش ، ایـــن است
؛
این روزها
عقرب هایی می شناسم
کینه ی شتری در سینه دارند
این روزها
... خیار را از هر طرف که گاز بزنی
؛ کـ . ـونش تلخ است ...
... پاسی از زندگی گذشت ...
و
، پیـــــر شدیم ،
امّا
،؛، هیچ کس به ما نگفت ،؛،
بابا
![]()
... از دفترچه خاطرات جوانی
ناکام با اجاقی کور ...
اون درخت پر غرور که سرش داره به
خورشید می رسه منم منم ،؛، تو بزن ، تبر بزن ... !
برای خودم ، یک پا ، آسمان خراش
بودم
؛
!!? دیدی ؟!!
دستی دستی ، برایت ، زمین گیر شدم
،؛،
حالا
سرسری می گیری
دست و پا زدنم را
!
زیر پتو ؛ ساعت شبرنگ یا حرکات
هماهنگ ؟!!
بچّه که بودم ؛ وقتی که می گفتن ؛ خدا ،
هر گناهی رو که انجام بدی ؛ می بینه ... !!!
اوّلین سوالی که به ذهنم می رسید این بود :
" وقتی زیر ۱۰ تا
پتو هم باشی ؛ بازم خدا میتونه ببینه ؟!!! "
؛
از همون بچّگی گناه های ما فقط زیر پتو
بود ... !!!
همه چیز دست خودمونه ؛ غیر از اون چیزایی که
دست خودمون نیست
مهم نیست
کم یا زیاد
،؛،
فقط
... همون اندازه خوب باشیم ...
خیلی خوش چُسی ؛ کنار باد هم می
شینی ... !!!
کوی به کوی
و
منزل به منزل
همه جا را به گند می کشی
و
ادّعا می کنی
"" چهار دیواری ؛ اختیـــــاری
""
،؛،
شاید
دیواری کوتاتر ار دیوار من
پیدا نکرده ای
که
همسایه ی دیوار به دیوار شده ای
یک روی روضه خوان و یک روی گریان ؛
امّا جای اشک خالیست ... !
گاهی مهم نیست
سرگردانی
میان
بــاور و تردیـد ؛ علاقه و معمّا
وقتی هیچ روی سکّه چشم نواز نیست
،؛،
کسادی بازار از جنس خراب است
وگــرنه
من خریدار بودم
عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را
،؛، دزد دانا می کشد اول چراغ خانه را
،؛، عشق ،؛،
مــا بودیم ؛ ولی تنـها
،؛،
،؛، عقل ،؛،
مـــن و تــو ؛ ولی همراه
ترس ؛ برادر مرگ است
،؛،
امّا گاهی
سر ِ نترس نیز ؛ خواهر
و مادر زندگی را به هم پیوند می دهد
!
و همین لباس زیبا ؛ نشان آدمیّت
... ؟!!
اینجا
عقل ها
به چشـم هاست
و
چشم ها
کور کورانه می نگرند
،؛،
اینجا
یک کیلو پنبه ؛ از یک کیلو آهن ؛ سنگین تر
است
چهارچوب / تقاطع دو جفت خط
موازی
ناچاریم بپذیریم که مسائل
مهمتری از امتداد نگاه ها هم وجود دارد
ارتفاع / فاصله کف پا تا
مسطح ترین سطوح به واحد مرسوم
چهارچوب
یک میز بزرگ دوازده نفره
دستگیره در به سمت پایین
کشیده میشود
وقتی گرانبهاترین پیرهنها
را میشود با قدری زحمت بیشتر بدست آورد
وقتی از
ترکیب دو عنصر کاملا بی ربط نمک شکل میگیرد
از کدام واقعه میشود با
یقین صحبت کرد
از آمدن تو...
از فرآموشی من میان گله
های دوازده نفره
از هبوط میان پست
ترین ارتفاع ها
و سیم
که چهارچوب را به هم متصل
میکند
سنگ - سنگ - سنگ
کینه
ز غیظ
دشنه به سینه فرو آوری
ز چه؟
سینه چون سنگ خاراست
درون تلی سنگ / دل / تلی
سنگ
سنگ روی سنگ بند
نمیشود
من یائسه متعصبه ای را
آبستن کرده ام / که ۷ چروک بر پیشانی / لبانش را
به هم دوخته
من زنـــای محصنه / یا که
/ «در کجای زمین ایستاده ام؟»
دل ربوده
ز پیرزنی / ربوده دل، پیرزنی
زنی با ۷ سنگ
/ پیشانی / به سنگ میساید
کنار شیطان / ایستاده ام /
میان حلقه ای از سنگ اندازان
و پیرزنی
که به کینه
ز غیظ
میزند به سنگ
سنگ
سنگ
...
بگذارید
زمین برای مرد باقی بماند / مرد برای زمین
پدر رو به پسرش میکند و
میخندد / پسر رو به پدرش میکند و نمیخندد