هر طلوعی با طلوع روز پیش فرق دارد
زندگی پیش
رو را ببین٬هر چه بیشتر در گذشته غوطه بخوری٬
حجاب غفلت
و محرومیت خود را ضخیم تر کرده ای٬
بدین سان
بسته می شوی٬آهسته آهسته
به کودکان
نگاه کن و گشودگی را از آن ها یاد بگیر.
آری اگر
کودکانه نگاه نکنی ٬حقیقت چیزها را لمس نخواهی کرد.
جنازه
گذشته را از روی دوش دل خود بردار
و زمین
بگذار٬تازه شو٬از نو متولد شو٬
اگر مدام دل
مشغول گذشته ها باشی٬
از تازه
های زندگی محروم می مانی.
پیرو دل
خود باش.
اگر دنیا٬دیوانه
دیوانه است٬
تو همت کن
و به آن
معنای ژرف ببخش
تو می
توانی در دنیای تهی از معنا٬
معنای ژرف
وزیبای خود را بیافرینی
بدین سان
می توانی از جبر
دنیای
دیوانه دیوانه رهایی یابی.
ممکن است
کسی قدردان کار و اندیشه و احساس
پاک و
زیبای تو نباشد .
مهم نیست
تو با خوبی
و پاکی و زیبایی احساس و عمل ٬
به آزادی
رسیده ای...
اگر در جامعه بشری کسی روشن شود ٬رایحه ای روشنایی را همگان
استشمام خواهند
کرد.اکنون نوبت تقدیس عشق٬ خنده٬زندگی٬رقص عریان روح در باد و آواز داودی دل است.
نی وجود خود را بر لبان خداوند بنشان٬بگذار خداوند نفس خلاق خود را در
تو بدمد و زیباترین
نغمه های هستی را مترنم سازد. محو شو.نی وجود تو باید چنان در نفس ونغمه
الهی
محو شود که جز نغمه نماند.عشق بورز.عشق ورزیدن ٬موهبتی ست که فقط به آدم ها
اعطا شده است.حیوانات ٬از موهبت عشق ورزیدن بی بهره اند .بسیاری از آدم ها نیز از
این موهبت الهی بی بهره اند.آدم ها می توانند عشق بورزند ٬اما بسیاری از آنها عشق
نمی ورزند. برای اینکه بتوانی عشق بورزی باید تمامی وجود خود را پیرامون
دل خویش
متمرکز کنی .اگر همه وجود تو پیرامون دل تو متمرکز نشود٬عشق در تو جوانه نخواهد زد .
آن گاه ٬گنجی که در تو پنهان است٬ برای همیشه مدفون می ماند.
عشق پاره ای از این گنج نهان است .گنج نهان ٬حقیقت توست.در این گنج ٬حقیقت
نیز هست ٬تجربه باطنی خداوند نیز هست.از زندگی فرار نکن .
زندگی را در آغوش بگیر و آن را به رقص در آور.
آیینه دل را از زنگارهای تمامی تصویر ها پاک کن .خالی خالی باش
.پذیرای محض...
لازم نیست مدام گذشته ها را مرور کنی .زندگی از تکرار تصویرهای ثابت بیزار
است .هر
صبحی ٬صبحی تازه است .هر طلوعی با طلوع روز پیش فرق دارد .هر روزی سرشار از
بشارت وموهبت های تازه است .اگر مدام دل مشغول گذشته ها باشی ٬از تازه های زندگی
محروم می مانی .نگاه خود را با نشخوار خاطرات و تجربه های تلخ گذشته
نپوشان و خود
را از تماشای شکوه و زیبایی واقعیت ها ی موجود زندگی محروم نکن.
شاید ما از آن دسته باشیم که دوران دبیرستان را در آرزوی دانشگاه سر کردیم و
پس از تلاش فراون و ورود به دانشگاه متوجه
شدیم که نه تنها به آرامش و خوشبختی نرسیده ایم بلکه اکنون به تقلا و کوشش بیشتری
برای کسب خوشبختی نیاز داریم. حال خوشبختی ما در گرو تمام کردن دانشگاه و گرفتن
مدرک رویاییمان است.اما بعد چه می شود؟
آیا اینبار به آرامش و شادی می رسیم؟ قطعاً نه.
باز هم
تلاشی نو و آرزویی نو. اینبار در پی رویا و نیازی دیگر. شاید یک شغل خوب شاید هم یک ازدواج موفق و ...
بعد از آن چه می شود؟ تازه مشکلات شغلی و خانوادگی و آرزوهای دور و درازمان
پدیدار می شوند. و در نهایت روزی که به همه خواسته هایمان برسیم اینبار خود را
مشغول نگرانی برای فرزندانمان و آینده ی آنها خواهیم کرد. و دوباره همان چرخه
تکرار می شود.
چگونه می توان در لحظه ی حال زیست و خوشبختی و شادی را در درون خویش یافت نه
در بیرون از خود؟
چگونه می توانیم به دنبال خواسته ها و رویاهایمان برویم بدون آنکه خوشبختی و
شادی خود را در گرو آنها بگذاریم؟
راه رهایی از وابستگی به خواسته ها و
اهداف و در عین حال تلاش برای رسیدن به آنها چیست؟