قصه اي که باد با خود برد

دانه کوچک بود و کسي او را نمي ديد . سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .
دانه دلش ميخواست به چشم بيايد اما نميدانست چگونه . گاهي سوار باد ميشد و از جلوي چشم ها ميگذشت . گاهي خودش را روي زمينه روشن برگها مي انداخت . و گاهي فرياد ميزد و مي گفت :من هستم ،من اينجا هستم ، تماشايم کنيد. اما هيچکس جز پرنده هايي که قصد خوردنش را داشتند يا حشره هايي که او را به چشم آذوقه زمستان به او نگاه ميکردند ، کسي به او توجه نمي کرد .
دانه خسته بود از اين زندگي ، از اين همه گم بودن و کوچک بودن خسته بود و رو به خدا کرد و گفت : نه اين رسمش نيست . من هم بهچشم هيچ کس نمي آيم . کاشکي کمي بزرگتر کمي بزرگتر مرا مي افريدي .
گفت : اما عزيز کوچکم ! تو بزرگي ، بزرگتر از آنچه فکر ميکني . حيف که هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي . رشد ماجرايي است که تو از خودت دريغ کرده اي. راستي يادت باشه که تا وقتي که مي خواهي به چشم بيايي ، ديده نمي شوي . خودت را از چشم ها پنهان کن تا ديده شوي .
دانه کوچک معني حرف هاي خدا را خوب نفهميد اما رفت زير خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف هاي خدا بيشتر فکر کند .
سال هاي بعد دانه کوجک سپيداري بلند و با شکوه بود که هيچ کس نمي توانست نديده اش بگيرد ؛ سپيداري که به چشم همه مي آمد . سپيدار بارها و بارها قصه خدا و دانه کوچم را به باد گفته بود و ميدانست که باد قصه او را همه جا با خود خواهد برد .

 

 

 

 

 

 

فکر کن , ايمان داشته باش , آرزو کن , شهامت داشته باش

پسري هشت ساله به پير مردي نزديک شد , به چشمانش نگاه کرد و پرسيد : " ميدانم که شما مردي بسيار خردمند هستيد . ميخواهم که راز زندگي را بدانم. "
پيرمرد به آن پسر بچه نگاه کرد و پاسخ داد : من در دوران زندگيم خيلي فکر کردهام . اين راز ميتواند در چهار کلمه خلاصه شود.
اولين راز فکر کردن است. تفکر درباره ارزشهايي که آرزو داري با آنها زندگي کني.
دومين راز ايمان داشتن است. ايمان به خودت بر مبناي تفکري که درباره ارزش هاي زندگيت داشته اي.
سومين راز آرزو کردن است . آرزو درباره چيزهايي که ميتواند باشد بر مبناي ايمان به خودت  و ارزهايي که ميخواهي با آنها زندگي کني.
آخرين راز شهامت داشتن است. شهامت براي به واقعيت رساندن آرزوهايت , بر مبناي آيمان به خودت و ارزشهايت.

و به اين ترتيب , والت ديزني به آن پسر کوچک گفت : " فکر کن , ايمان داشته باش , آرزو کن و شهامت داشته باش.

 

تفاوت   

شبي در فرودگاه  زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود .

 او براي گذران وقت به كتابفروشي فرودگاه رفت ، كتابي گرفت و سپس پاكتي كلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست . او غرق مطالعه كتاب بود كه ناگاه متوجه شخص كنار دستي اش شد كه بي هيچ شرم و حيايي يكي از كلوچه هاي پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد . زن براي جلوگيري از بروز ناراحتي مساله را ناديده گرفت و به مطالعه كتاب و خوردن هرازگاهي كلوچه ها ادامه داد . البته در همين حال دزد بي چشم و رو پاكت  كلوچه های او را خالي می كرد . زن با گذشت لحظه به لحظه ، بيش از پيش خشمگين ميشد . او پيش خود انديشيد اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شك و ترديدي چشمش را كبود كرده بودم ....! و هر چه می خواستم به او می گفتم تا جلوی دیگران 

 
با هر كلوچه اي كه زن از داخل پاكت بر ميداشت ، شخص نيز يک کلوچه برميداشت . وقتي كه فقط يك كلوچه در پاكت مانده بود ، زن متحير ماند كه چه كند ، شخص با تبسمي كه بر چهره اش نقش بسته بود آخرين كلوچه را از پاكت برداشت و آن را نصف كرد و در حالي كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز ميكرد ، نصف ديگرش را در دهانش گذاشت و خورد . زن نصف كلوچه را از او قاپيد و پيش خود انديشيد :اوه ، اين شخص نه تنها ديوانه است بلكه بي ادب هم تشريف دارند . عجب!حتي يك تشكر خشك و خالي هم نكرد.

 زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه اينچنين آزرده خاطر شده باشد ؛ بهمين خاطر وقتي كه پرواز او را اعلام كردند ، از ته دل نفس راحتي كشيد . سپس وسايلش را جمع كرد و بي آنكه حتي نيم نگاهي به دزد بيفكند راه خود را گرفت و رفت .زن سوار هواپيما شد و در صندلي خود جاي گرفت . سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه باقيمانده را به اتمام برساند . دستش را كه داخل كيفش برد از تعجب كم مانده بود بر جاي خود ميخكوب شود . پاكت كلوچه اش مقابل چشمانش بود !! زن با ياس و نااميدي نالان به خود گفت : پس پاكت كلوچه ها مال آن شخص بوده و من بودم كه از كلوچه هاي او ميخوردم ! ديگر براي عذرخواهي خيلي دير شده بود . حزن و اندوه سراپاي وجود زن را فرا گرفت و فهميد كه ........

 

 

 

شیشه یا آینه   

جوانی نزد یك روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیك خواست . روحانی او را به كنار پنجره برد و پرسید: "چه می بینی؟"

"آدم هایی كه می آیند و می روند و گدای كوری كه در خیابان صدقه می گیرد."

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:"در آینه نگاه كن و بعد بگو چه می بینی."

"خودم را می بینم."

"دیگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هر دو از یك ماده اولیه ساخته شده اند، شیشه. اما در آینه ، لایه نازكی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در ان چیزی جز شخص خودت را نمی بینی . این دو شیء شیشه ای را با هم مقایسه كن. وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می كند . اما وقتی از نقره(یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بینید. تنها وقتی ارزش داری ، كه شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشم هایت برداری ، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری."

                                                                            پائولو كوئلیو

 

 

GodWhy me- خدايا چرا من؟!   

حکايتي از يک قهرمان جهاني تنيس ...

 آرتور اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود:

 چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟

 او در جواب گفت: در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟