نميدانم . . .

نميدانم . . .

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم
چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم
كه از خاك گلويم سوتكي سازد


گلويم سوتكي باشد
بدست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او
يكريز و پي در پي
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند در من
سكوت مرگبارم
را…
 

 

همان طور كه شاپركها نمي توانند دشت آبي آسمان را از ياد ببرند

 من هم چشمان زيبايت را فراموش نميكنم

تصوير زيبايت نه تنها در ذهنم بلكه در قلبم جا دارد

و نبض حياتم بعد از خدا به ياد تو مي تپد

اي كاش بداني قصر آرزوهايم را در ساحل چشمانت ساخته ام

 

تا قلبت مأ وايي باشد براي عشق پاك و مقدسم

نگاهت را از من نگير كه قطره نگاه آفتاب هرگز به فردا نمي رسد

اي كاش بداني در دلم مهر تو را دارم

و در يادم ياد تو و هميشه و همه جا حضور توست كه مرا زنده نگه مي دارد

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست

كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست

شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي ميكوبم

و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم

اي دوست خانه دوستي ما اينجاست

تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست

 

درد همیشه بد نیست، گاهی پیوند است و گاهی یگانگی، و درد بود که مرا پیوند داد. از دل گفتم ، پروانه ای شدم و گمگشته ام را یافتم. و اینک من یک پیرو از جنس احساس و در آغازم . در آغاز یک تدین و هر دین و مسلکی که از عشق بگوید مرا زنده نگاه می دارد، از "عشق و دیگر هیچ"

 

ديگر دلم تنگ نمي شود

اگر هم تنگ شود،

براي همه ي سادگي هاي وجودم است

اگر تنگ شود،

براي همه مهرباني هايي است كه تو نمي توانستي هجاهايش را هنگام لمس دستانت بخواني

ديگر دلم تنگ نمي شود

اگر تنگ شود،

براي همه ستاره هايي است كه ديگر شبها نمي بينمشان

چراكه ماه هاست پرده را از پنجره كنار نزده ام و اتاقكم به تاي دست نخورده پرده عادت كرده است

ديگر دلم تنگ نمي شود

اگر تنگ شود،

براي تمام عروسك هايي است كه شبهاي مديدي است  درآغوششان نكشيده ام و تنها به آنها چشم دوخته ام تا به جرم كودكي عشقم را به سخره نگيرند

ديگر دلم تنگ نمي شود

اگر تنگ شود براي باراني است كه از آسمان اين روزها نمي بارد

تا چشمانم نظاره گر جلوه گري رنگين كمان شود و ...

ديگر دلم ...

نه من هميشه و هميشه دلم براي پرواز پروانه خيالم تنگ مي شود

هميشه

هميشه

 

اگر در امان است يادم در يادت از دست خزان

وقتي منظر نظرت زيبايي هاست بگو: جايت سبز

 

شايد هيچ چيز ديگري نمي توانست تمامي خستگي ها را از وجودم ببرد

شايد هيچ چيز ديگري نمي توانست لبخند شوق بر لبانم آورد

يك پاكت از اصفهان به تهران

                       اما دنيايي لطف

                                    دنيايي مهرباني

                                                و يك دستخط :

                                                           "براي شيذا كه زيباست"

 

زير باران

بدون چتر

با تو

گرم بودم

...

..

.

..

...

مي لرزم

بدون تو

با چتر

زير باران

 

دستانم در حسرت نوازشي بكر ماند

                                              روياهايم بي لالايي رنگ باخت

اما من با خيال تو  ...

             از آتش بوسه هايت سرخي گرفتم

و در خوابهاي تو ...

                  از صميميت نگاهت بار برداشتم

بخوان! برايم لالايي بخوان!

                                   تا "تولد عشق" را تعبير كنم ...

 

حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما چيزي خوابم را آشفته كرده است
در دو طاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟
كاش تنها نبودي
آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
مي داني ؟
انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقي مرا مي برد
انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و
مرا ببخش
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
مي شنوي ؟
نگار صداي شيون مي آيد
گوش كن
مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
ما به جاي آن
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
گوش كن
يكي بود يكي نبود
ني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جاي پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند
صداي شيون در اوج است
مي شنوي
براي بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
تاريخ يا جغرافي ؟
مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند
گوش كن
به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگر نوشت
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند
مي داني ؟
از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
كودك
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه بي نهايت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را
در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند
يادم مي آيد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
او را
كسي را دوست مي دارم

 

دردهاي من نگفتني

دردهاي من نهفتني است

دردهاي من

گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي که چين پوستينشان

مردمي که رنگ روي آستينشان

 مردمي که نام هايشان

جلد کهنه شناسنامه هايشان

درد مي کند

من ولي

تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده سرودنم

درد مي کند...

حرفها دارم با خود، نه برای خود!
از شب و باران و بوسه
از بهت گل در پرپر شدن به دست باد
از آزادی قناری در قفس
از تنهایی و بی کسی فراموش شده باغ
از این شادی، یگانگی، همدلی و همراهی
از حدیث غریب دوست داشتن
از زندگی با مرگ
از جنونی که مهار آن به دست ما نیست
از زندگی که سخت ساده است
از دور باید شد دور
از سکوت که اعتراف به گناهان ناکرده است
از عشق که همیشه عشق معنی می شود
نمی فهمم...
عجیبه...
عجیب

 

 

پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی

می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت.

سنگ‌پشت،‌ ناراضی و نگران بود.

پرنده‌ای‌ درآسمان‌ پر زد، سبک؛

و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست،

این‌ عدل‌ نیست!

کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی،

من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم، هیچ‌گاه!

و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ ناامیدی!

خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد.

زمین‌ را نشانش‌ داد،

کُره‌ای‌ کوچک‌ بود،

و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد، هیچ کس نمی‌رسد!

چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست!

فقط‌ رفتن‌ است، حتی‌ اگر اندکی!

و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای!

و باور کن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست،‌

تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی، پاره‌ای‌ از مرا.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت.

دیگر نه‌ بارش چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور.

سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتی‌ اگر اندکی

 

 

تا نزدیک صبح حرف می زدیم
صبح که شد
آفتاب می رقصید

و می گفت اون خیلی تازه و سبز...

.:.

اولش؛

یکی می گفت: سخت نگیر...
یکی می گفت: هر طور بگیری، همون طور میگذره...
دیگری می گفت: دیدت و عوض کن...
اون یکی می گفت: هی، تا بوده همین بوده...
.:.

امـــــــا

نه من سخت می گرفتم

و نه علاقه ای به عوض کردن نگام داشتم!
.:.

من در دنیای خودم بودم

و داشتم با خدا

یه ‌قل دوقل بازی می‌کردم

تا اینکه به یه آدم دست نخورده رسیدم!

سنگ‌هام و ریختم تو دامن خدا

و دویدم به سمت اون

یه موجود گرم و مهربون!

یه موجود متفاوت!

.:.

زمان گذشت

و من کنار اون

باز همونی بودم که بودم!

باز هم نه سخت می گرفتم

و نه نگام رو عوض کردم!
.:.

آخه اون؛

عاشقه و صبور

جسوره و باخبر از دلم
می خواد همه چی رو بدونه

همه چی رو خوب می فهمه، همه چی رو!
حقیقت رو جستجو میکنه
طعم گرم و خوش محبت رو می دونه
مسئولیت و حضوری مستانه داره

یک دنیا اصالت با خودش داره
بی حساب و کتاب راستگو و درستکاره

مهربون، بی آلایش، آروم و متین و پر از احساسه

شیک پوش و جذابه

مؤدب و مورد احترامه

بسیار شایسته ست

دارای ظرافتای زنانه ی زیاد، جالب و دل انگیزه

در بحث و گفت و گو منصفه

کودک درونش بسیار شیرین زبون و جذابه!

و این که عاشق چیزهای سنتی و فانتزیه!

.:.

حالا یه ریز بارون می باره،

بازم زیر بارون روشن قدم برمی دارم،
با سوت زدنای متوالی،
بی واهمه!
راه رو می شناسم، حتی تو تاریکی شب!

.:.

این روزها زیر بارون مهر و ماه، آرامشم رو با یه حس متفاوت لمس می کنم.

.:.

امــــــــا

دیوونگیای من باز تموم نمی‌شه

همین که می بینم

من و تو

ما شدیم

واسه تو دیوونه تر می‌شم!

.:.

راستـــــی

دوست داشتن تو

زیباترین گلیه

که خدا آفریده

اینو بهت گفته بودم؟!!!

.:.

 

حالـــــــا

توی شعرام می گم که

زندگی من با تو

عاشقونه ست

تو با دستات

من و بوسه‌هام.

.:.

از امروز تا همیشه

گردن آویز تو، دل منه!

.:.

خوشحالم که با اومدن بارون تو هم اومدی!

سلام.

 

ديدم همان فسونگر مژگان سياه بود
بازش هزار راز نهان در نگاه بود
 عشق قديم و خاطره ي نيمه جان او
 در ديده اش چو روشني ي شامگاه بود
 آن سايه ي ملال به مهتاب گون رخش
 گفتي حرير ابر به رخسار ماه بود
پرسيدم از گذشته و ، يك دم سكوت كرد
حزنش به مرگ عشق عزيزي گواه بود
 از آشتي نبود فروغي بهديده اش
 اين آسمان ،‌ دريغ ! ز هر سو سياه بود
بر دامنش نشستم و ، دورم ز خويش كرد
قدرم نگر ، كه پست تر از گرد راه بود
از ديده يي فتاد و برون شد ز سينه يي
سيمين دلشكسته مگر اشك و آه بود

 

در بيداری لحظه ها
 پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد
مرغی روشن فرود آمد
و لبخند گيج مرا برچيد و پريد
ابري پيدا شد
و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد
نسيمی برهنه و بي پايان سر كرد
 و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت
درختی تابان
 پيكرم را در ريشه سياهش بلعيد
 طوفانی سر رسيد
و جاپايم را ربود
نگاهی به روي نهر خروشان خم شد 
 تصويری شكست
 خيالی از هم گسيخت

 

مرگ من


وقتى بميرم كسى خواهد آمد
كسى شبيه جوانى من
كسى كه فكرهاى مرا فكر خواهد كرد
در كفش هاى من راه خواهد رفت
و در همين اتاق
روى همين صندلى انتظار خواهد كشيد
وقتى بميرم من خود
در گور سرد ى ديگر خواهم خفت
او نيز شهروندى گمانم
كنيزكى بى شناسنامه
آواره اى اهل يكى از پايتخت هاى جهان
چه فرقى مى كند
وقتى بميرم در آفريقا هنوز گلوله مى بارد
در آسمان عراق ستاره اى تكه تكه خواهد شد
در بيت اللحم كودكانى بدون سر دنيا خواهند آمد
وقتى بميرم هيچ كس گريه نخواهد كرد
از سنگ قبرم كه سفيد است،
عكسى در روزنامه نخواهد افتاد

 

پروردگارا، سفره‌ام خالي از شهد عرفان است، ياريم ده تا قوت عرفاني بر خوان افكارم بيافزايم.

پروردگارا، راه تو چون مويي و مقصدش بر كوهي است، ياريم ده تا در اين راه، كشتي حقايق را غريق لذايذ نسازم.

پروردگارا، هوس تمام حواسم را محبوس و انديشه‌ام را دريوز كرده است، ياريم ده تا مغضوب درگاهت نگردم.

پروردگارا، هنرم نقالي و حرفه‌ام بقالي است، ياريم ده تا انديشه‌ام نُقل نَقل و توجيح‌گر اشتباهات قبل نباشد.

پروردگارا، عَلَم آنان كه تو دوست داري، دو كس را به ناسازگاري كشانده، كثيري زين عَلَم انبان پر مي‌كنند و عده‌اي بر آن سنگ مي‌زنند. ياريم ده تا از اين دو دست نباشم.

پروردگارا، سيلي مشرقي، صورت مغربي‌ام را سرخ و كلام مغربي، غيرت مشرقي‌ام را متاثر مي‌سازد. ياريم ده تا هر كدام قدر خود دانند و در جاي خود باشند.

پروردگارا، قصيده عشق مي‌گويم و عقيله‌اي نمي‌بينم، ظريفه‌اي بنماي تا طريقت در معيّت ايشان بپيمايم

تمام کوچه هاي دفترم بن بست تکراريست من از آبادي هاي يک درد در دنيا خبر دارم و از ويراني دلها نمي پرسم که مي دانم شبي در پاي يک ديوار آن مرد باراني دلش تنگ است و يا بلعيدن خرچنگ در بشقاب نقره لذتي دارد ؟ چرا دنيا نمي فهمد ؟ کسي ديگر به باران و نسيم و شبنم و سوسن نمي گويد که زيبايند و زيبايي همان چشمان آبي رنگ خواب آلوده ي افتاده بر يک بستر سردست خدا بايد به گردنهايمان قلاده آويزد اميدي نيست در مرداب ناامني فرو رفتيم چه بي پروا و نامردانه بر يک عابر تن خسته مي خنديم


 

اینو بخون خوشت میاد
اي كريمي كه بخشنده عطايي و اي حكيمي كه پوشنده ي خطايي و اي صمدي كه از ادراك ما جدايي و اي احدي كه در ذات و صفات بي همتايي و اي قادري كه خدايي را سزايي و اي خالقي كه گمراهان را راه نمايي . جان ما را صفاي خود ده و دل ما را هواي خود ده و چشم ما را ضياي خود ده و ما را از فضل و كرم خود آن ده كه آن به . ( خواجه عبدالله انصاري

من اورا دوست دارم...!

 

صدا در آنجا در فراز قله ي كوه، دو پايم خسته از رنج دويدن، به خود گفتم كه در اين اوج ديگر صدايم را خدا خواهد شنيد!

به سودي ابرها ي تيره پر زد نگاه روشن امیدوارم...!

ز دل فریاد کردم کای خدایااااااااااااااااااااااا...من اورا دوووست دارم...دوست دارم.....!!!!!!!

صدایم رفت تا اعماق ظلمت...به هم زد خواب شوم اختران را...غبار آلود و بی تاب کوبید در زرین قصر آسمان را...!ملائک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگین را کشیدند...ز طوفان صدای بی شکیبم به خود لرزیده و در ابری خزیدند...!!!

ستون ها همچو ماران پیچ در پیچ درختان٬در مه سبزی شناور٬ صدایم پیکرش را شستشو داد زخاک ره درون حوض کوثر...!

صدایم را میشنوی...؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

نمیدانم شنیدی یا نه؟!؟!؟!؟!

ولی اینجا به سوی آسمانهاست هنوز این دیده ی امیدوارم!

خدایا این صدا را میشناسی؟!؟!

من اورا دوست دارم...دوست دارم...!!!!!

 

مگر چندان تواند اوج گیرد صدای دردمند و محنت آلود...؟!؟!

چو صبح تازه از راه آمد صدایم از٬صدا٬ تهی بود...!!

ولی من باز میگویم...

 

                                        !دوووووووست دارم!

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن

و چه اندازه شیرین است امروز

روز میلاد

روز تو

روزی که تو آغاز شدی

 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند،
رويا هايش را آسمان پرستاره نادیده می گيرد،
و هر دانه برفی به اشکی نريخته می ماند.
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است،
از حرکات ناکرده، اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های برزبان نیامده،
در این سکوت حقیقت ما نهفته است،
حقیقت تو و من...

 

یک نفر،
یک جایی...
تمام رویا هاش لبخند توست.
و زمانی که به تو فکر میکنه...
احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه،
پس هر وقت احساس تنهایی کردی..
این حقیقت را به خاطر بسپار،
یک نفر،
یک جایی...
در حال فکر کردن به توست...
             

 

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم .

دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم

صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم .

هیجان را پرواز دهیم .

روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم .

آسمان را بنشانیم میان دو هجای ((هستی ))

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم

نام را باز ستاییم ز ابر ،

از چنار ، از پشه ، از تابستان .

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم .

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم .

کار ما شاید این است

که میان گل و نیلوفر وقرن

پی آواز حقیقت بدویم

 

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت،
                              سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد، پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است.

وگر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ـ
كه سرما سخت سوزان است.

نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك؛
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت!
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

ـ« مسيحاي جوانمرد من!
                         اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...؟
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!
منم، من، سنگ تيپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بي‌رنگ بي‌رنگم
بيا، بگشاي در، بگشاي! دلتنگم
حريفا، ميزبانا، ميهمان سال و ماهت، پشت در
                                  چون موج مي‌لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم.

چه مي‌گويي كه بيگه شد، سحرشد، بامداد آمد!
فريبت مي‌دهد،
              بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است،
              اين يادگار سيلي سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه‌توي مرگ‌اندود پنهان است!
حريفا! رو چراغ باده را بفروز،
              شب با روز يكسان است

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلت‌هاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است .....

زیباست،خیلی

 

 

زندگی حس غریبیه.                 زیباست. خیلی.

به شادی اندیشیدن.                زیباست. خیلی.

تلاش برا موفق شدن.              زیباست. خیلی.

با هم بودن و در کنار هم.          زیباست. خیلی.

تنها بودن و با خود بودن.           زیباست. خیلی.

عاشق بودن.                         زیباست. خیلی.

موفق بودن.                          زیباست. خیلی.

آهنگ زیبا گوش کردن.             زیباست. خیلی.

معشوق رو در آغوش گرفتن.      زیباست. خیلی.

و با خدا بودن.                       زیباست. خیلی.

از جاده هايي كه پشت سرنهاده ام و نيز آنهايي كه مرا به خود ميخوانند
و من نيز بي صبرانه در عطش پاي نهادن و جاري گشتن در آنها مي گدازم،
خواهم گفت و از افسونگري طلوع هائيكه ميهمان چشمانم بوده اند
و شيداگري هاي بي بديل غروب هاي بي شمار عمرم در جاده ها.
پيش از اين مي پنداشتم كه ياد گرفته ام گفتن را و فرياد كشيدن را بلدم ،
اما...
بايد صبور بود در اين مشق ٍٍٍٍ گفتن كه جزئي از زندگيست
يا شايد تمام آن و البته،
چيزي نيست جز يك راه،يك مسير،
يك...جاده