و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟
من که از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن
یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را
سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم می گیرد
نگاه ابري ام
در اين هواي غم گرفته ي غروب جمعه ها
مرا به سوي رازها ، نيازها ، به سوي گريه هاي بي امان روزها
چه رهنمود مي كند
هنوز هم دخيل بسته ي ضريح ها
دعاي ندبه ها ، كيمل ها و عهد ها
هنوز هم صداي خفته ي درون سينه ها
بلور يخ زده به روي گونه ها
هنوز هم ... هنوز هم ...
به انتظار ديدنت نشسته ام
به آن همه دعاي عهد ها كه خوانده ام قسم شكسته ام ... كه خسته ام
نه اين كه خسته ام ولي
هنوز هم به انتظار ديدنت نشسته ام
وشب است ، خبري نيست زيك مرواريد
كه در اين تاريكي ... روشنايي بخشد ...
دل تنهاي مرا
و چه آرام چكيد قطره اي ز صدفهاي دلم
آه ، يك مرواريد
همه جا تاريك است ، خبري نيست زيك بيگانه
همه همسفران آمده اند
اي ستاره !
اي ماه !
اي شما همسفر اين دل تنها حفظ كنيد راز شبهاي مرا
و مبادا باز كنيد بقچه ي درد مرا
با توام اي مهتاب
نكند فاش كني درد دل هاي مرا
و سحر نزديك است
فرصتي باقي نيست
لحظه ها ... ثانيه ها ... صبر كنيد
من هنوز دل تنگم و زمان در گذر است
و صداي دل تنها تو اي ساعت ديواري ،ثانيه ها مي شمرد
و سحر نزديك است
پشت اين پنجره ها ، پشت اين ثانيه ها
و كجا مي دانند پريان شهرش كه دوباره
دفن شده سايه ي من
پشت اين تاريكي
كه پي همسفران مي دوم وليك
هميشه تنهام ...
هميشه تنهام ....
خدايا چرا من! حکايتي از يک قهرمان جهاني تنيس ...
آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به
خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري
ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش
دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود:
چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟
او در جواب گفت :
در دنيا، 50 ميليون
کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي
کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات
مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي
کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام
قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟
و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟