خاطره هاي غلط

   اسب ها می دویدند. اسب سفید، اسب سیاه، اسب قهوه ای. این اسب ها یک سوارکار دارند. سوارکار تند تند اسب عوض می کند. نشسته ایم دور یک میز سه نفره، یک صندلی برای من، یک صندلی برای نعیمه، یک صندلی هم برای منصوره. تندتند چایی و لیمو می خوریم. گاهی با شکر، گاهی بدون شکر. نوک زبان مان می سوزد و باز لیمو می خوریم.

   اسب ها می دویدند. پای یکی شان می خورد به مانع. نشسته ایم و تندتند خاطره می گوییم، می خواهیم همه چیز را ثابت کنیم، تندتند مدرک می آوریم، صوتی و تصویری! خاطره هامان می خورند به مانع. پای ما هم گیر می کرد به خاطره هایی که از هر طرف که بخوانی شان غلط است. ما یک خروار خاطره غلط داریم. خاطره هایی که غلط شنیدیم، خاطره هایی که غلط ثبت کردیم، خاطره هایی که غلط خواندیم. دنیامان شبیه فیلم های هیچکاک می شود، شبیه «روانی». ترسناک ترین صحنه فیلم وقتی بود که پسر صندلی را برمی گرداند و ما جسد مادری را می بینیم که سال هاست مرده. آن ها دو تا صندلی دارند، او یک کاناپه سبز دارد، آن یکی یک مبل صورتی.

   اسب ها می دویدند. آقای مشکی اسب ها را تمیز می کند، ما ذهن هامان را. ذهن مان پر از رنگ های خشن می شود، ون گوگ ذهن هامان را نقاشی کرده؛ به اندازه نقاشی های خودش گیج، عصبی و خسته.

   اسب ها می ایستند، خط دو کامل می شود. قطعه های پازل را از کیف مان در می آوریم و می گذاریم کنار هم؛ تصویرمان کامل می شود. تصویر کسی که برامان یک دنیای خیالی درست کرد. دنیایی که ما در آن اسب های خوبی بودیم. اسب هایی که همه چیز را از پنجره تو دیدیم، پنجره خاک گرفته تو! چرا ما آمدیم آن جا؟ چرا من آن چراغ را روشن کردم؟ چرا تو حرف زدی؟ چرا تو همه حرف ها را نزدی؟ چرا ما باور کردیم؟

چرا...

...

چایی، لیمو؛ چایی، لیمو؛ چایی، لیمو؛ چایی، لیمو.

آقا! یک قوری چایی دیگه می آرین؟ لیمو یادتان نره!   

 

 

 

این فصل اول و آخر این کتاب ننوشته است. فصلی که مرد داستان به زن می گوید: «به خاطر تو نرفتم.» و زن متنفر است از هر چه خاطر است. زن داستان این کتاب را نمی نویسد، کتابی که قرار است در آن فقط به خاطر او جشنواره غذاهای سنتی نرفته باشد. زن داستان این خاطر عزیز را نمی خواهد. می گوید: «به خاطر من؟» زن داستان دوست دارد وقتی با سرعت ۱۴۰ در اتوبان می رود، خودش را پایین پرت کند. زن داستان اسم این کتاب را عاشقانه نمی گذارد. این کتاب هر اسمی می تواند داشته باشد، مگر عاشقانه، داستان «به خاطر تو» خواندنی نیست. زن داستان می داند«به خاطر تو»، یعنی داری دروغ های بزرگی می شنوی. زن داستان وعده داده که به یقین رسیده است، اما می گردد دنبال همه نشانه های شک. زن داستان می داند یک جای داستان «به خاطر تو» می لنگد و می گردد. زن داستان فحش می دهد به هر چه وبلاگ است، هر چه ایمیل است، هر چه اس.ام.اس است، و هر چه آشناست.

زن داستان می خواهد احمق بماند، اما نمی تواند.

 

 

 

 

مي خواهم درباره سپيدارهاي بي گنجشك و شستن دست هايم بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره كوير بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره  پيام هايت بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره درباره صدايت بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره سكوت هاي لعنتي ات بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره شكل توهين آميز حرف زدنت بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره كامنت هاي مسخره ات و آن عقده تاريخي بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره دست هاي خشنت بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

مي خواهم درباره دوستي طولاني و بي ارزشم با تو بنويسم، فكر مي كنم تو ناراحت مي شوي.

درباره هر چيزي كه مي خواهم بنويسم يكي هست كه ناراحت شود.

...

نسيم صبح سعادت بدان نشان كه تو داني

گذر به كوي فلان كن در آن زمان كه تو داني

 

 

نه، این قرارمان نبود

تو بی خبر بری

من خسته شم که تو

بی هم سفر بری

 

 

 

 

 

می گوید:«کتاب گفت و گو در کاتدرال،قصه زندگی آدمی است که می خواهد بفهمد اولین بار کجای زندگی خودش را به باد داده است

می گویم :«دقیقا همین لفظ؟»

 می گوید :«آره، دقیقا

...

من هم می خواهم بفهمم کجای زندگی خودم را به باد دادم. اولین بار چه زمانی خودم را به دست و پای کسی انداختم. یاد حیاط خانه مان می افتم، بالکن ما، همسایه و درخت انجیر.

شادی همسایه دیوار به دیوار ما بود. مادر من معلم بود و نبود، مادر شادی خانه دار بود و بود. صبح ها با هم می رفتیم مدرسه. قصه ما از زمانی شروع می شد که مدرسه و تکلیف هایش تمام می شد و ما می خواستیم با هم بازی کنیم. شادی یک بار به مامانش می گفت که بروم پیش آذر و مامانش قبول نمی کرد. او هم مثل ملکه ها دیگر اصرار نمی کرد، چون من در خانه بغلی برای رفتن به خانه آن ها داشتم التماس می کردم. من هم به مامان می گفتم که بروم پیش شادی و او بیشتر وقت ها می گفت که نه، اما من اصرار می کردم، التماس می کردم، گریه می کردم. من برای رفتن پیش دوستم گریه می کردم، اما شادی مثل ملکه ها نشسته بود، من مثل رعیت ها التماس می کردم. التماس می کردم تا بروم پیش شادی، که بازی کنیم. مامان بالاخره اجازه می داد، اجازه ای که همراه چند جمله تاکیدی بود « مگه شادی چه قدر می یاد این جا؟ تو که تنها نیستی، اون باید بیاد این جا!  مگه اون این قدر خودش را می زنه؟!» مامان همیشه جمله های تاکیدی می گفت تا من همیشه یادم باشد که منم که می خواهم، منم که اشک می ریزم و منم که می روم.

مامان بالاخره اجازه می داد و من هم برای این که زودتر بروم پیش شادی از بالکن خودمان می رفتم روی درخت انجیری که چسبیده بود به دیوار و از روی درخت انجیر به دیوار و بعد از روی دیوار می رفتم به بالکن شادی. شادی از آمدنم خوش حال می شد، اما برای خوش حال شدن خودش حاضر نبود به غرورش، بقیه اولویت هایش و شخصیتش لطمه بخورد.

بعدتر فهمیدم که چرا شادی می توانست ملکه باشد، چون من اولویت اول شادی نبودم. اولویت اول شادی خودش بود، خودش و اولویت اول من ....

این روزها که می خواهم اسم خودم را از لیست «عاشقان هر کجا» پاک کنم، یا شادی می افتم، یاد اولین بار که خودم را به باد دادم. امشب هم که تند می آیم خانه تا به تو زنگ بزنم و تو زنگ می زنی که می خواهم بخوابم، این را می نویسم

 

 

 

ای یار جفاکرده پیوند بریده! / این بود وفاداری و عهد تو ندیده!

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم / گرگ دهن آلوده یوسف ندریده

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند / افسانه مجنون به لیلی نرسیده

در خواب، گزیده لب شیرین گل اندام / از خواب نباشد مگر انگشت گزیده

بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم / چون طفل دوان در پی گنجشک پریده

مرغ دل صاحب نظران صید نکردی / الا به کمان مهره ابروی خمیده

میلت به چه ماند؟ به خرامیدن طاوس / غمزت به نگه کردن آهوی رمیده

گر پای به در می نهم از نقطه شیراز / ره نیست، تو پیرامن من حلقه کشیده

با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد / رفتیم، دعا گفته و دشنام شنیده

روی تو مبیناد دگر دیده سعدی / گر دیده یه کس باز کند، روی تو دیده!

( این شعر را سعدی برای من گفته)

 

 

و خداوند شبان همه است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قصه های الف و میم

 

این نوشته ها یک داستان بلند است، یک عنوان هم دارند «قصه های الف و میم».

 

قطعه اول

«الف» با چراغ خاموش ظاهر می شود. این عادت همیشگی اش هست. چراغ هایش را خاموش می کند، بعد وارد می شود. خب، این جوری الف راحت تر است. نمی بیند کجا می رود، فقط می رسد. وقتی هم  می رسد یک برنامه در ذهنش دارد، برنامه ای که جواب می دهد، برنامه ای که برای همه آدم ها جواب می دهد. الف عادت دارد وقتی که می نشیند پشتش دیوار باشد و رویش به در. الف همیشه منتظر است، نه الف نگران است یکی از در وارد شود. فقط وقتی کسی نیست، خیالش راحت است. موبایل الف بی صدا زنگ می زند. فقط یک چراغ زرد روشن می شود. وقتی چراغ زرد موبایل روشن می شود، یعنی چراغ تو خاموش شده و باید بروی؛ پیاده شوی وبا ماشین خودت بروی. الف، الف خوبی است فقط زیاد دروغ می گوید، خیلی هم مهربان دروغ می گوید. الف می خواهد احساس امنیت کند، اما نمی تواند. الف پایش را روی زمین می کشد و لبخند می زند، لبخند می زند به نقشه تهران، نقشه ای که حالا خاطره های زیادی از آن دارد. الف نگران داشبوردش است و نگران موبایلش و نگران ایمیلش و نگران ماشینش. الف همیشه نگران زاپاس ماشینش است، اما الف زیاد خودش را نگران نمی کند، وقتی «میم» موبایلش را جواب نمی دهد، به بقیه حروف الفبا فکر می کند و میم می شود پشت خطی، میم تمام اتوبان همت می شود پشت خطی در اتوبانی که از چراغ قرمز شروع می شود و با چراغ قرمز تمام می شود.

اولین بار هم که میم الف را دید چراغش خاموش بود. الف با چراغ خاموش آمد، با صورتکی که خواب بود و میم چراغش روشن بود. میم همیشه چراغش روشن است، سبز و دردسترس. میم می گوید که جواب هر کسی را خواستم ندهم، نمی دهم خب. اصلا می خواهم با چراغ سبز جواب ندهم. میم گاهی تف می کند به چیزهایی که خیلی دوست دارد. میم صبح ها وقتی از خواب بلند می شود اول چهار جرعه یا هفت یا سه جرعه یا... آب خنک می خورد. میزان جرعه ها بستگی دارد به فیلمی که شب قبل دیده، یا کتابی که شب قبل خوانده یا عدد شانس هفته. الف عادت دارد صبح ها غذای گرم بخورد. میم یک قاشق پلو می گذارد دهانش و فکر می کند الف چه طوری همیشه صبح ها غذای گرم می خورد. میم آرزو دارد برود روی بلندترین ساختمان شهر و به همه شهر بشاشد. الف آرزو دارد با افلاطون در حیاط قدم بزند، الف گاهی شبیه ارسطو می شود، با حوله میم. میم می گوید که غم تو نگذاشت مرا، الف می گوید که برای سرودن شعر عاشقانه نباید عاشق بود.

اولین بار هم که الف و میم در اینترنت با هم حرف زدند، بحث سر علم و فلسفه بود. میم شوخی می کرد. ساعت پنج صبح بود. الف بلند شده بود نماز بخواند، حتما و میم بلند شده بود که نفس بکشد. شب قبلش در یک کتاب درباره تنفس عمیق زمان روشن شدن هوا خوانده بود. میم شوخی می کرد و الف خیلی جدی درباره فلسفه حرف می زند. میم گفت چه قدر دلش می خواهد فلسفه بخواند. میم هم دلش می خواهد فلسفه بخواند، هم عکاسی، هم نقاشی، هم ادبیات، هم روزنامه نگاری، هم.... الف هم خیلی جدی گفت که نجات دهنده است، و شماره اش را نوشت. عدد ها دانه به دانه روی صفحه ظاهر می شدند. میم قول داد که زود زنگ بزند. الف حواسش بود از فعل های جمع استفاده کند. میم می پرید تو بغل آدم ها. الف نوشت «من هر کمکی بتوانم به شما می کنم. منتظر تماس تان هستم، بانو! شما تا حالا هم بدون خواندن کتاب های فلسفی اندیشه هاتان قوی بود.»الف تا حالا میم  را ندیده بود. میم آن روز یادش رفت شماره را بنویسد. میم می خندید و می گفت «عجبا!» الف می خواست برود سرکار. میم می خواست برود روی بلندترین ساختمان شهر.

 

 

 

 

 

 

 

«با اجازه»

آقا اجازه؟
یک تکه از دریا برایم می‌فرستی؟
اینجا کویر است.
از باغ آن‌جا
برگ سبزی مرحمت کن
این دور و بر خیلی فقیر است.

باران
گذارش این طرف‌ها کم می افتد
باید هلش داد.
امروز- لطفا یادتان باشد
که فردا دیر دیر است.

آقا اجازه؟
یک شال گردن می فرستی؟
هر چارفصل من زمستان است آقا.

این استوایی را که می گویند
آیا می شود پیرهنش کرد؟
اینجا درختی می شناسم من
که عریان است آقا.

آقا اجازه؟
می شود از پشت کرسی
از زیر آن عینک- که خیلی هم قشنگ است
احوال این گنجشک‌ها را هم بپرسی؟

آقا اجازه؟
ما سردمان است.
با حرف‌های تازه
امشب گرممان کن.

 
از مجموعه شعر «دارم به ساعت مچی‌ام فکر می‌کنم» سروده سید علی میرافضلی که نشر نزدیک تازگی منتشر کرده است.

 

 

 

یک تخم مرغ کوچولو

اولین بار که دیدمش من یک تخم مرغ کوچک بودم، مثل همین تخم مرغی که روی جلد کتابش هست. من یک تخم مرغ کوچک بودم که بعد از تعطیل شدن خانه روزنامه نگاران جوان پرتاب شده بودم به حوزه هنری. او هم در آن دفتر بود کنار چند تا آدم دیگر، آدم های غریبه و آشنا. من یک تخم مرغ بودم که رفتم آن جا، سرکش بودم و گستاخ و یاغی. اومعلم کلاس ما بود، کلاس «نثر ادبی». من می نوشتم، مثل همیشه هم از آن بچه ها بودم که زود دست شان را بلند می کنند که بخوانند. من می خواندم و او سعی می کرد با آرامش اشکال های نثر من را بگوید، دوستم داشت، حتما دوستم داشت که می گذاشت آن متن های بلند را بخوانم و بعد درباره شان حرف می زند. کلاسش را به هم می ریختم، می خندید؛ به این تخم مرغ کوچولو و گستاخ می خندید، اما تخم مرغ کوچولو را نمی شکست، نابودش نمی کرد.

او از حوزه هنری رفت، همه با هم رفتیم مجمع. از هم دور بودیم، من دشمن کوچولویش بودم، او دشمنی نمی کرد. ازدور به هم نگاه می کردیم، زیر چشمی. با هم نبودیم، گاهی سلامی و گاهی خداحافظی. دشمنان کوچک هم بودیم، دشمنانی که آزارمان هم به هم نمی رسید. دو تا دوست داشتیم، دوستانی که الان هم هستند، همیشه به ما می گفتند که شما دو تا شبیه هم هستید، خیلی می توانید با هم دوست باشید، شاید خیلی شبیه هم هستید نمی توانید با هم دوست باشید. روزهای بعد، روزهایی که شب ها و روزهامان با هم می گذشت یک کشف کردیم، کشف کردیم که خیلی آدم ها هم آن جا بودند که دوست نداشتند ما با هم باشیم.

روزهای دشمنی مان گذشت، دشمنی های کوچک که شاید بیشتر شبیه بازی موش و گربه بود. کتاب «بازی ها» اولین قدم را برای دوستی مان برداشت. این کتاب را تازه دیده بود و همراهم بود. رفتم مجمع کنار هم نشستیم. بی مقدمه کتاب را نشانش دادم، چند دقیق ورق زد و گفت: «چه خوبه!» ریحانه هم آن روز بود. گفت :«بیا بریم تو اتاق.» رفتیم و این اولین نقطه دوستی مان شد. رفتیم داخل اتاق و درباره کتاب با هم حرف زدیم. یادمان رفت که دشمنان کوچک هم بودیم. به هم نگاه کردیم، خندیدیم، با هم شام خوردیم و دوست شدیم.

نعیمه، حالا چند سال از آن روزها می گذرد؟ روزهای زیادی با هم بودیم. با هم کتلت برف درست کردیم، خوردیم. با هم صدای نوار را بلند کردیم و توی ماشین رقصیدیم. هم دیگر را آرایش کردیم. بغض کردیم. شیطنت کردیم. ساعت ها کنار هم نشستیم و هر کدام با تلفن خودمان حرف زدیم. روی تخت کنار هم خوابیدیم و هی مزاحم خواب هم شدیم. آخر ساعت خواب ما با هم فرق دارد، او شب زودتر می خوابد و صبح زودتر بلند می شود؛ من شب دیرتر می خوابم و صبح دیرتر بلند می شوم. کتاب خواندیم. نوشتیم. اشتباه کردیم، به اشتباهامان خندیدیم. او غذا می پزد، من خوردم! او مادر من می شود، من بچه. او بچه می شود، من مادر. این بهترین بازی ماست. با هم رفتیم شهربازی، نه! چهار نفر بودیم که رفتیم شهربازی.

حالا پز می دهم که با او دوستم، حالا پز می دهم که من از همه به او نزدیک ترم. به دشمن عزیز!

...

مجموعه داستان نعیمه دوستدار با نام «خیلی دلم می خواست» منتشر شده است. در شهر کتاب ها می توانید پیدایش کنید. عکس من هم روی جلد کتاب است، وقتی که تخم مرغ بودم.

 

 

 

 

کتاب ها را از کتاب خانه بر می دارم. همه کتاب هایی که به خلوت مان را پیدا کرده اند را پرت می کنم روی زمین. می خواهم خودم را شکنجه دهم. به تو زنگ می زنم، فکر می کنم شاید تو از شکنجه ای که می خواهم شروعش کنم نجاتم دهی. گوشی را بر نمی داری. کلمه را دوست دارم، همین حرف های ساده را دوست دارم. می بینی واژه ها تنها چیزی است که تو از همه دنیا به خلوتت می بری، از واژه ها کمک می گیری.

« او را که دیدم زیبا شدم» را باز می کنم. شماره ات هنوز بالای کتاب است. با مدادسبزنوشته ام، کم رنگ و قدیمی. « ماهنی! اگر نطفه ات بسته می شد، اگر به دنیا می آمدی، روی دستهایم، توی بغلم، لخت لخت، با زبانم می شستمت. سرت را که حتما شکل سر پدرت می شد، آرام توی مشتم می گرفتم. مشتم را روی نرمی پوست سرت می کشیدم. چشمهایت درست مثل چشمهای پدرت می شد. می توانستم وقتی که او نیست به آنها زل بزنم. با نفسم نازت می کردم. بوی تنت را می بلعیدم. ماهنی، اگر نطفه ات بسته می شد، هزار سال شیرت می دادم. آن قدر که با من یکی شوی و من با پدرت و تو با ما ...»

«آمده بودم با دخترم چای بخورم» را چند بار خواندم. می خواستم در امتحان برنده شوم، می خواستم وقتی کتاب را به تو پس می دهم بتوانم جالب ترین حرف ها را درباره کتاب بزنم. می خواستم این قدر حرف های جالبی بزنم که تومن را ببینی؛ پوستم را ببینی، چشم هایم را، دست هایم را، آرزوهایم را. «آمده بود نزدیک من. برگشتم و محکم زدمش کنار. تند رفتم و لباسها را به ترتیب چیدم روی هم، روی تختخواب: اول لباس های  زیر، رویش پیراهن و کت و شلوار، نیمی از شلوار از تخت افتاد روی زمین. جوراب ها را چیدم پایین پاچه های شلوار و کفشها را هم رویش. قرار بود علی دلش بسوزد و بیاید نزدیک تا دستهایم را بگیرد از روی زمین بلندم کند. ولی تا نزدیکم شد، چند تا حرکت تند کردم و او را پس زدم. نگاه کردم به لباسها و گفتم :«بغلم کنید! خوابم می یاد!»

کتاب ها را باز می کنم از هر کدام چند خط می خوانم. هر پارگراف یک خاطره است.

«عاشق»، برای روزی که تولدم بود، آمدی خانه مان پاهایم در گچ بود. می خندیدی.

«دلاویزتر از سبز»، برای شب های کنکور. معلم عربی می گفت  :«فعل ها را صرف کن!» فعلی که هیچ وفت صرف نمی کردم «یذهب» بود. می خندیدم.

«نسخه اول»، را خودت دادی. من فکرمی کردم همه چیز عوض می شود.

...

کتاب ها را جمع نمی کنم. می خواهم کتاب ها را بگذارم صندوق ماشین، هروقت سرطان روحم عود کند یکی را می خوانم. می خواهم بروم کافه «ماگ» تندتند سیگار بکشم، از پنجره به بیرون نگاه کنم وچای سبز بخورم. می خواهم باز غزل های حسین منزوی را بخوانم «عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد». می خواهم باز نامه بنویسم؛ همان قدر بچه گانه، همان قدر صادقانه. می خواهم سراشیبی های تند را باز بالا و پایین کنم. می خواهم باز خرگوش بگیرم و به بهانه آن ها تو را به باغچه دعوت کنم. می خواهم باز جشنواره فیلم فجر بشود و تو بیایی خانه مان. می خواهم درد بکشم. رنج تو عزیز مصر است.

 

 

همه چیز همین جا اتفاق افتاد، در همین بلوار. همین بلوار محله کودکی که دیشب اکرم را برداشتم بردم تا نشانش دهم. هر وقت به این بلوار می روم یک قصه یادم می آید، یک قصه از زندگی در این بلوار. قصه هایم را نصفه نیمه برای بعضی ها تعریف کرده ام و می کنم، اما کامل نه! همیشه وقتی دارم برای کسی قصه ای را تعریف می کنم یا احساس می کنم زیادی دارم وقتش را می گیرم و کوتاه می کنم یا یک جایی احساس می کنم او با حس های من در آن موقعیت درگیر نمی شود پس بحث را عوض می کنم. نمی خواستم تنها به بلوار کودکی بروم، قلبم تحمل این تنهایی را نداشت.

...

حالا که می خواهم  داستانم را تعریف کنم دقیقا یادم نمی آید چند ساله بودم، دیشب که داشتم برای اکرم می گفتم دقیق یادم بود و آن شب که داشتم برای تو می گفتم، برای توی آن شب ها! ۹ سالم بود، ۱۰ سالم بود، ۸ سالم بود؟ یادم نمی آید. کوچک بودم، یک کودک کوچک، ضعیف و استخوانی. آن قدر  کوچک بودم که با تی شرت و شلوارک  در حالی که قمقمه زردم را دور گردنم انداخته ام بروم سوار دوچرخه ارثی برادرم شوم و بروم تا بلوار بالایی. مدرسه مان چند بلوار بالاتر از خانه مان بود. من و شادی همیشه با  هم می رفتیم مدرسه. دم مدرسه مان چند تا مکانیکی بود، به مکانیکی ها که می رسیدیم قدم هامان را تند می کردیم. خب این مدرسه رفتن هر روز ادامه داشت. یادم نیست چرا یکی از مکانیکی ها را بیشتر می دیدم، بعدتر خنده هایش به نظرم قشنگ می آمد، دیشب هم یادم آمد شبیه عابدزاده بود، شاید برای همین بیشتر می دیدمش. هر روز از جلوی مغازه اش رد می شدیم من هی نگاهش می کردم و هی برای خودم رویا می بافتم که دست هم را گرفته ایم و  راه می رویم و درباره مسایل خیلی مهم صحبت می کنیم. او هم من را می دید، گاهی می گفت : :"خوبی کوچولو؟" لجم می گرفت، دلم می خواست فکر نکند من کوچولو هستم، دوست داشتم فکر کند می تواند با من درباره مسایل خیلی مهم حرف بزند. می خواستم به او نزدیک شوم، نه مثل یک کوچولو. می خواستم  در حالی با او باشم که دارد درباره مسایل خیلی مهم حرف می زند.

با همه پول هایی که در یک هفته بابا بهم می داد پیش خواهرم رفتم که ۴ سال از خودم بزرگ تر بود و چون هیکلش درشت بود، بزرگ تر هم نشان می داد. درباره کاری که می خواستم بکنم خیلی فکر کردم. از شیرین خواهش کردم با مکانیکی که بعد فهمیدم اسمش سعید است دوست شود، برای این که شیرین را راضی کنم، گفتم همه پول های هفتگی ام را به شیرین می دهم، عوض این پول او باید با سعید دوست شود و سر همه قرارها من را هم ببرد. شیرین هم یک شرط داشت، اگر هر جای رابطه خرج دیگری داشت، من باید بدهم. من هم قبول کردم. این قبول کردن و دادن آن پول هفتگی برای من نخوردن بستنی یخی و کامک بود، فکر می کردم خیلی فداکاری بزرگی می کنم. شیرین خیلی زود با سعید دوست شد، من هم همه قرارهاشان را می گذاشتم. بهترین لباس هایم را می پو شیدم، فکر می کردم چه قدر قشنگ شده ام. سوار دوچرخه ارثی ام می شدم و می رفتم دم مغازه سعید تا بگویم چه ساعتی کجا بیاید. سعی می کردم مثل آدمی حرف بزنم که می شود حرف های مهم هم به او زد. شیرین هی غر می زند که من حدش را پایین آورده ام. سعید هم که من را سر همه قرارها می دید از این کوچولو ناراحت بود که مزاحم رابطه او و دوست دخترش هست. من کادو می گرفتم شیرین می داد به سعید، سعید کادو می گرفت شیرین استفاده می کرد. خوش حال بودم، فکر می کردم چه عاشق خوبی هستم! شیرین و سعید و من با هم بیرون می رفتیم. آن ها درباره مسایل خیلی مهم با هم حرف می زدند. من بیشتر خوش حال بودم که چه راه حل خوبی پیدا کردم. گاهی که سعید می خندید، فکر می کردم چه خوب درکش می کنم

آخر داستان شیرین کلافه شد، حوصله این رابطه را نداشت. نگران کلاس شخصیتی اش بود، نگران این که دوست هایش اگر بفهمند مسخره اش می کنند. یک روز هم، از همان روزهایی که من فکر می کردم چه خوش بختم، شیرین گفت دیگر حوصله ندارم و رابطه اش را قطع کردم. من چیز دیگری نداشتم که پیشنهاد دهم، شاید شیرین راضی شود. شیرین رابطه اش را قطع کرد. سعید هم دیگر به دختر کوچولویی که مزاحم رابطه او و دوست دخترش بود نگفت " خوبی کوچولو؟"

...

این بلوار روبه روی خانه قدیمی حرف خانم دکتر را تایید می کند، وقتی بهم گفت :" تو گاهی اختلال شخصیت داری." من اختلال شخصیت دارم، اگر سالم بودم فکر نمی کردم هر  بار که می گویی "عزیزم  " اتفاق مهمی می افتد.

  

 

 

 

وقتی می شود آشغال ها را بالا آورد که زیاد آشغال خورده باشی، این قدر که همه وجودت آن را دفع کند، فکر کنم زیاد، زیاد آشغال جلویم ریخته شده و زیاد زیاد زیاد آشغال خورده ام. آشغال حرف های بی اساس، آشغال روزهای رفته، آشغال پیشنهادهای غیرمنصفانه، آشغال قیافه های کج و کور، آشغال نیازهای بی پاسخ، آشغال وجودهای خالی، آشغال هر چیز خالی، آشغال ادعاهای وسوسه انگیز و الکی، آشغال اندیشه های منفعت طلبانه، آشغال احمق فرض شدن، آشغال تعریف های عاشقانه تو وقتی می بینم چند تا جمله تکراری را به همه می گویی،آشغال شغل، آشغال رفتارهای خودم، آشغال همه چیزهایی که همه می دانیم آشغال است و باز به همه تعارف می کنیم!

می دانی آشغال یعنی چی؟ یعنی چیزهایی که با من تطابق نداشت و به من عرضه شد و من احمق هر دفعه به یک علت آشغال خوری کردم. خب به قول نعیمه " یک جایی بسه دیگه!" می خواهم دهنم را پاک کنم. حتما یک کسی پیدا می شود تا بقیه آشغال هایی که برای من ریخته شده، بخورد و بعد هی جای آشغال خورها عوض شود. اگر قرار است ما یا آشغال تولید کنیم یا آشغال بریزیم یا آشغال باشیم، من می خواهم هیچ کدام نباشم.